ملکوت مریم
نگاه می کنم مال خودم را نمیبینم با اینکه کرامت تو زیاد بود..... نتونستم آقا...نکنه تو هم دلت با آدم خوباست؟ اونا که مثل فرشته هان؟"
مال تو را میبینم
من هم مثل توام از تو گذشته تر حتی
ولی تو هیچ چیزت مثل من نیست چرا؟
نان گذشته ام را میخورم؟
تو از کجا نان می خوری؟
مادر من گریه می کند
مادر تو میخندد
از کجا آب می خورد؟
چقدر خندیدم
حتما دلت برایم سوخت .....
راستی من تنها ترم یا تو؟
"پارسال همین موقع داشتم کوله بار سفرم رو به صحن انقلاب می بستم
آقا دلم خیلی گرفته....
می دونم لیاقت خیلی چیزارو ندارم
وگرنه شب قدر تو حرمت....
دستای من خالی نبود..
نوشته شده در دوشنبه 90/5/24ساعت
12:26 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |