ملکوت مریم
بابایی با دو تا کاست میاد خونه هنوزم اونارو دارم هر بار بهشون گوش میدم بغض میکنم و دلم برا بچگی هام تنگ میشه...
میشینم رو پاهاش دستامو دور گردنش حلقه میکنم و بهش میگم بابایی اینارو بیشتر از تو دوست دارم...تو هم میخندی بهم
بابایی فدای خنده های مهربونت من این همه خاطراتمو چطور با خودم تنهایی به دوش بکشم
"خدایا همه دنیا برام خاطره بشه
ولی آدماش خاطره نشن
من فقط اونارو دارم...نفسم به نفسشون بنده....به فقط اینکه حس کنم هستی
بابایی و مامانیم نباشن من میمیرم
من خاطراتشونو نمیخوام خودشونو میخوام
الهی که فداتون بشم...الهی که پیش مرگتون بشم..........آمین"
نوشته شده در دوشنبه 90/6/7ساعت
2:25 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |