ملکوت مریم
چه بارونی اومد اینجا دلم برا خوابیدن زیر پتو حسابی تنگ شده بود....
خدایا چطور شکر کنیم؟
هوا هم کلی سرد شده پنجره ی اتاقم رو میبندم و به خیالاتم فکر میکنم
"نمی دونم این خیال بافی هام کی تموم میشه
جدیدا یه خیال دیگه... اونم چقدر مسخره و محال.....
ولی من رویاهامو دوست دارم آدمهای خیالاتم رو هم خیلی دوست دارم"
نوشته شده در جمعه 90/6/4ساعت
1:20 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |