سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ملکوت مریم

تو میدانستی من ورق به ورق نوشته بودم و پاره نکرده بودم
حتی تمام غلط هایم را
دیکته ام بیست نبود
ولی ساده بودم مثل تمام صفر های پایین ورقه
چقدر حسرت آفرین کنار امضایت را بخورم؟

" کلاس دوم ابتدایی که بودم تو مسجد قرار بود به شاگرد اولا جایزه بدن یادمه تا آخر مراسم منتظر شدم اسم منو هم صدا کنن آخر مراسم بابایی اومد دنبالم دستمو گرفته بود من میگفتم بابایی من هنوز جایزمو نگرفتم همه رفته بودند و من اونجا بودم هنوز
 من شاگرد اول نشده بودم و فکر میکردم به من هم جایزه میدن
چقدر خاطره تلخی بود هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم گریم میگیره

نمی دونم این روزا چرا اینقدر آهم میاد"


نوشته شده در سه شنبه 90/6/1ساعت 12:55 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |