سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ملکوت مریم

دلم گرفته .....

 

کاش پیدایت میکردم و برایت میگفتم که تا چه اندازه عاشق توام


نوشته شده در شنبه 90/6/5ساعت 4:7 عصر توسط مریم| نظرات ( ) |

با چادر سفید محرم شدنم که نماز می خونم خیلی حس خوبی دارم
 لباس فرشته ها که تن آدم میشه انگار خوی فرشته هارو هم میگیره

" اولین باری که با چادر سفیدم رفتم و سرم گذاشتم رو پرده خانه خدا انگار تو آغوش خدا بودم و خدا دست مهربونش رو به سرم میکشید چون وقتی برگشتم حس میکردم پاک شدم زلاله زلال... مثل فرشته ها پرواز میکردم"


نوشته شده در شنبه 90/6/5ساعت 12:28 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |

چه بارونی اومد اینجا
خدایا چطور شکر کنیم؟
هوا هم کلی سرد شده پنجره ی اتاقم رو میبندم و به خیالاتم فکر میکنم

دلم برا خوابیدن زیر پتو حسابی تنگ شده بود....

"نمی دونم این خیال بافی هام کی تموم میشه
جدیدا یه خیال دیگه... اونم چقدر مسخره و محال.....
ولی من رویاهامو دوست دارم آدمهای خیالاتم رو هم خیلی دوست دارم"


نوشته شده در جمعه 90/6/4ساعت 1:20 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |

تو میدانستی من ورق به ورق نوشته بودم و پاره نکرده بودم
حتی تمام غلط هایم را
دیکته ام بیست نبود
ولی ساده بودم مثل تمام صفر های پایین ورقه
چقدر حسرت آفرین کنار امضایت را بخورم؟

" کلاس دوم ابتدایی که بودم تو مسجد قرار بود به شاگرد اولا جایزه بدن یادمه تا آخر مراسم منتظر شدم اسم منو هم صدا کنن آخر مراسم بابایی اومد دنبالم دستمو گرفته بود من میگفتم بابایی من هنوز جایزمو نگرفتم همه رفته بودند و من اونجا بودم هنوز
 من شاگرد اول نشده بودم و فکر میکردم به من هم جایزه میدن
چقدر خاطره تلخی بود هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم گریم میگیره

نمی دونم این روزا چرا اینقدر آهم میاد"


نوشته شده در سه شنبه 90/6/1ساعت 12:55 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |

قصه ی قبر گمنام مادر رنج کشیده را
دوباره زمزمه میکنند برایت
نوحه میخوانی برایمان
چه شباهتی داری
چقدر شبیه او شدی
نکند تو هم رفتنی شدی؟
انگار آمده اینجا
بوی یاسش پیچیده
پدر مظلوم  آماده میشود
تمام دلتنگیش تمام میشود

" امشب ازون شبهاست که دلم میخواد کنارمزار مطهر شهدای گمنام باشم آخه پدر مظلوم امشب دلش کنار قبر گمنام مادر رنج کشیده است...
چه مظلومیتی داره این خاندان مطهر ...

سلام بر تو ای سید شهیدان راه خدا.."

سلام خدا بر شهید گمنام


نوشته شده در جمعه 90/5/28ساعت 5:5 عصر توسط مریم| نظرات ( ) |

 عالم پر است از تو و خالی است جای تو.....


نوشته شده در پنج شنبه 90/5/27ساعت 10:38 عصر توسط مریم| نظرات ( ) |

ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم
با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم...
از سید حمید رضا برقعی

" چه انتظاری داری توی این گیر و دار؟ آقا به چی این دنیا امید بستی که حالا نا امیدی؟
خدایا چرا دنیامون این طوریه؟ کجاست روشنی؟"


نوشته شده در چهارشنبه 90/5/26ساعت 2:15 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |

دلم می خواست یه دوچرخه داشتم تو یه جاده تو جنگل با سرعت رکاب میزدم یه جایی که هیچ نامحرمی نبود.... بادو لای موهام حس میکردم اینقدر تند می رفتم که موهام پر میکشید تو هوا ..... یه جایی که دست هیچ کس بهم نمیرسید.... اینقدر می رفتم و می رفتم ....تا  ....
دوست دارم برم تو یه باغ پر از گلای رز و مریم... گلای رز رنگارنگ.....گل نرگس
دوست دارم   بازی کنم تو کوچه ....مثل همون دختر کوچولو بدوام دنبال دوستم تا بگیرمش....
دوست داشتم برا یک بار هم که شده تو دنیای قشنگ خودم بودم یه دنیا پر از روشنی و سرور

" خوش به حالت چه شب قشنگی داشتی... یه شب رویایی...چه دست و هورایی میکشیدند برات چه دلایی که برات تند تند نمی تپید
مال منم بد نبود من و مامان تنهایی افطاری خوردیم.... پارک ملت دیدم...


نوشته شده در چهارشنبه 90/5/26ساعت 1:47 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |

نگاه می کنم مال خودم را نمیبینم
مال تو را میبینم
من هم مثل توام از تو گذشته تر حتی
ولی تو هیچ چیزت مثل من نیست چرا؟
نان گذشته ام را میخورم؟
تو از کجا نان می خوری؟
مادر من گریه می کند
مادر تو میخندد
از کجا آب می خورد؟
چقدر خندیدم
حتما دلت برایم سوخت .....
راستی من تنها ترم یا تو؟

"پارسال همین موقع داشتم کوله بار سفرم رو به صحن انقلاب می بستم
آقا دلم خیلی گرفته....
می دونم لیاقت خیلی چیزارو ندارم
وگرنه شب قدر تو حرمت....
دستای من خالی نبود..

با اینکه کرامت تو زیاد بود..... نتونستم آقا...نکنه تو هم دلت با آدم خوباست؟ اونا که مثل فرشته هان؟"


نوشته شده در دوشنبه 90/5/24ساعت 12:26 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |

چه دلی از ما میشکند اینروزها....
خدایا ماه رمضون همه به این قشنگی چرا مال من اینطوری شده؟
حوصله ی هیچ کاری رو ندارم جز غصه خوردن...باید مثل صاحبه  تا ده بشمرمو تمومش کنم... باید زودتر بگم نه!
"امروز با صاحبه بودم یعنی دیروز، چقد خندیدیم همه فکر میکردند چقدر خوشبختیم...
روی یه نیمکت نشستیم و همه دنیا رو یادمون رفت فقط خندیدیم حتی  اجازه ی درد و دل کردن رو هم به هم ندادیم
کاش مثل صاحبه بودم تو اوج مشکلات بازم میخنده و همه رو شاد میکنه..
کاش میشد هر افطاری کنار یه آشنای نزدیک یا یه دوست یا یه همسایه بودم... یه مهمان عزیز یا یه میزبان مهربان
خسته شدم ازین کاش لعنتی"

+ خدایا  خدایا به عدد علم خداوندیت شکر که کنار پدر و مادر عزیزم هستم
خدایا باز هم میلیاردها بار شکر که اونها رو بهم دادی.. خدایا میدونم بنده ی نا سپاس توام، تو به بزرگواری و کرمت منو ببخش خدایا منو ببخش...


نوشته شده در یکشنبه 90/5/23ساعت 2:2 صبح توسط مریم| نظرات ( ) |

<      1   2   3   4      >