ملکوت مریم
دلم گرفته ..... کاش پیدایت میکردم و برایت میگفتم که تا چه اندازه عاشق توام با چادر سفید محرم شدنم که نماز می خونم خیلی حس خوبی دارم چه بارونی اومد اینجا دلم برا خوابیدن زیر پتو حسابی تنگ شده بود.... تو میدانستی من ورق به ورق نوشته بودم و پاره نکرده بودم
لباس فرشته ها که تن آدم میشه انگار خوی فرشته هارو هم میگیره
" اولین باری که با چادر سفیدم رفتم و سرم گذاشتم رو پرده خانه خدا انگار تو آغوش خدا بودم و خدا دست مهربونش رو به سرم میکشید چون وقتی برگشتم حس میکردم پاک شدم زلاله زلال... مثل فرشته ها پرواز میکردم"
خدایا چطور شکر کنیم؟
هوا هم کلی سرد شده پنجره ی اتاقم رو میبندم و به خیالاتم فکر میکنم
"نمی دونم این خیال بافی هام کی تموم میشه
جدیدا یه خیال دیگه... اونم چقدر مسخره و محال.....
ولی من رویاهامو دوست دارم آدمهای خیالاتم رو هم خیلی دوست دارم"
حتی تمام غلط هایم را
دیکته ام بیست نبود
ولی ساده بودم مثل تمام صفر های پایین ورقه
چقدر حسرت آفرین کنار امضایت را بخورم؟
" کلاس دوم ابتدایی که بودم تو مسجد قرار بود به شاگرد اولا جایزه بدن یادمه تا آخر مراسم منتظر شدم اسم منو هم صدا کنن آخر مراسم بابایی اومد دنبالم دستمو گرفته بود من میگفتم بابایی من هنوز جایزمو نگرفتم همه رفته بودند و من اونجا بودم هنوز
من شاگرد اول نشده بودم و فکر میکردم به من هم جایزه میدن
چقدر خاطره تلخی بود هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم گریم میگیره
نمی دونم این روزا چرا اینقدر آهم میاد"